من دلتنگی هایم را به کلمه تبدیل می کنم
تو تنهاییت را می نویسی
من منتظر کسی که بیاید
تو می آیی برای کسی که منتظر باشد
من پاهایی دارم برای قدم گذاشتن در راه
تو دستهایی داری برای از میان برداشتن سنگهای راه
من هوا و خورشیدم ودی
تو خاک و ماه ومهر
روز شنبه..در ساعت چهار
من ازسمت شمال به خیابان می رسم
تو ازسمت جنوب آن
من به سمت جنوب نگاه می کنم
تو رو به شمال
من می ایستم
تو می آیی
نگاهت می کنم
نگاهم می کنی
هوا و خاک..
خورشید و ماه ..
...دی و مهر
با هم یکی می شوند
زمان متوقف می شود..
جهان های موازی به هم می رسند...
و عابران پیاده ی تمام خیابانهای دنیا در آن یک لحظه پرنده ای را می بینند که در آسمان اوج.
به سادگی تمام سادگیهایمان سلام ...و بعد همه چیز از نو اغاز میشود...
+
نوشته شده در توسط نگار
|